تبليغاتX
رازهای شهر ویران شده
 

کودکی پشت تنور

چشم ها خیره به جایی دارد

لبه ی سرخ تنور

جای نان را که کمی پیش از آن کنده شده

وبه دیواره از آن سوخته ای مانده به جا جلوه گر است

اشک جوشیده ی او

 کنده از گوشه ی پلکش به برون

می کشد خطی تا گوشه ی لبهایش .سرخ

هم چنان دوخته بر دیده تنور

می زند بر رخ و لبهاش دمادم گرما

گرمی و نور شرار

زردی و رنگ طراوت ز  رخش

می برد داغ وسبک

وبه او سرخی رو می بخشد

تا پیامش برساند همه جا

وبه دام اندازد

              هرکه او سرخی رو می خواهد

                                                  ورهایی ازفقر

اشک سردش که سرازیر شده با مژگان

و خود از سوز درون غصه سرا   ست

نیستش بر تف گرما اثری

لیکن این لقمه ی افتاده ز چشم

تاولی سرخ به کنج لب او می بخشد

لقمه ای باشد    تا

لب قحطی زده اش را برهاند ز عطش

چشم اماش هنوز

هست بر دست تنور...

                                                                 ((۷۸/۱۰/۱۵سروده شد.))

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 19:34 |

با نام آفريننده ي همه

     پارادوكس(ناسازي هنري)يكي از آرايه ها است كه بر پايه ي آن دو چيز را كه با هم بودنشان ناشدني است، چنان هنرمندانه با هم همراهشان مي كنند كه به نوشته يا سروده ،زيبايي مي دهد.

      مانند:((بزرگ ترين سرمايه ي من فقر است.))

      گونه ي ديگري از ناسازي هنري يا پارادوكس اين است كه در گفتار نباشد وبر پايه ي آن يك هنر آفريده شده باشد.اين ،زيباترين گونه ي پارادوكس است و من بر خود ديدم كه اين را اين جا بياورم.

      براي نمونه اگر يك نويسنده در نوشته اش يا يك نگارگر در نگاره اش يا يك بازيگر در فيلمش يا هر هنرمندي در هنر خويشتن، يك پيشامد ناگوار وزشت را بسيار زيبا نشان دهد يا بيان كنند .اين هنر نمايي ،گونه اي از (زشت و زيبا)است كه به هنر ارزش دو چندان مي دهد.

     اگر در يك نوشته ببينيم كه يك چيز بد ودلخراش مانند كشته شدن كودكي در جنگ يا...  . بسيار زيبا وتكان دهنده گفته شده باشد يا در هنري ديگر اين كار را ببينيم،از گونه ي همين پارادوكس است.

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 و ساعت 15:11 |
        این یکی از آبشارهای لرستان است که در تابستان آبی خنک دارد و بسیار زیبا است.دره ی بالای این آبشار به دره ی گردو نیز نامبردار شده است زیرا درختان گردو در آن بسیار است.

نگاه کنید به کسی که بالای آبشار ایستاده است.

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 15:19 |
 

     سخن گفتن درباره هخامنشيان بسيار دشوار است.هر گاه ما بخواهيم در اين باره چيزي بدانيم يا بگوييم،بايد از نوشته هاي يونانيان بهره بگيريم زيرا نوشته هاي ايرانيان چند بار نابود شده وازآن ها شايد هيچ نمانده باشد .در هجوم اسكندر گجسته هرچه نوشته از هخامنشيان وپيش از آن مانده بود ،سوزانده ونابود شد.مانند آنچه در كتابخانه بزرگ پارسه(تخت جمشيد)به آتش انديشه شوم اسكندر سوخت يا آنچه در كتابخانه اروميه بود واسكندر همه را سوزاند. اكنون فرزندان اسكندر خودونياكان خودرا بافرهنگ وما را بربر مي دانند.اگر نياكان ما نيز مانند آنها بودند،اكنون از آنها هم نوشته وتاريخي نمانده بود.چه آن گاه كه خشايارشا يونانيان را آدم كرد وچه آنگاه كه سورنا ي اشكاني بر روميان پيروز شد وچه در پيروزي هاي پي در پي ساسانيان بر روم،هيچ گاه ايرانيان بدي نكردند ونشانه آن اين كه هيچ يك از نوشته ها وهنرهاي آنها را نابود نكردند واكنون همه آن ها را مي بينيم.بار ديگر در هجوم ددمنشانه تازيان شوم انديش ،باز هم آن چه از اشكانيان وساسانيان نوشته و هنر ودانش وساختمان هاي زيبا برجا مانده بود نابود شدوپس از آن پيوند ميان ايرانيان  با باستان خويش بريده شد وايرانيان گذشته خودرا فراموش كردند و باورشان شد كه از همه پست تر هستند واين گونه هم شدند.بار ديگرآنچه گرد آمده بود  با هجوم خانمانسوز مغولان نابود شد وديگر براي ما هيچ نماند.اين است كه ما براي شناختن خويش هم به نوشته هاي يونانيان نيازمنديم وآنها نيز در دگرگون كردن تاريخ هيچ كم نگذاشته اند.

     اما آنچه به خاك سپرده شده  در اين چند هزار سال به خوبي مانده است واين امانت دار نيك   آن ها را به ما رسانده است.شگفت اين است كه ما  با خاك هم سر دشمني داريم واز هر گوشه بدان دست مي يازيم وامانت هايش را كه ريشه هاي خودمان هم هست به يغما مي بريم  .گويا ما آمدهايم تا كار ناتمام اسكندر و تازيان ومغولان ودشمنان امروزين را تمام كنيم.اين ها همه از ناآگاهي ما است.اگر مردم ما اين ها را بدانند واز گذشته خود آگاه شوند،هيچ گاه اين سرمايه ها را بر باد نمي دهند.

     آه! درد اين گفتار سررشته سخن را از دستم درآورد.در آغاز مي خواستم از گفتارهاي يونانيان در باره هخامنشيان بنويسم اما به اين جا رسيدم.

     كورش در نزد همه جهانيان گرامي است.شايد اين از آن جا باشد كه كورش با مردم همه جا مهربان بود وهيچ گاه به كسي ستم روا نمي داشت وبراي آبادي همه ی جهان مي كوشيد اما از ديد من اين بزرگداشت كورش دليل ديگري نيز دارد وآن اين كه كورش بزرگ  يونان را نگشود وآن ها نيز در بدنام كردن او نكوشيدند.با همين ديد اگر بنگريم مي بينيم كه كمبوجيه را يونانيان ومصريان بدنام كردند چون او مصر را گرفت واين كار هم مصريان را رنجاند وهم يونانيان را و براي همين بود كه در تاريخ نوشته اند كه كمبوجيه ديوانه بوده است وبراي خود نشانه هايي هم آورده اند.براي نمونه دعواي كمبوجيه با خواهرش در مصر و.... و يا اين كه  گفته اند  او با خواهر خود ازدواج كرد  كه  از ديد من شايد اين هم دروغي ديگر باشد براي بدنام كردن او زيرا آن هنگام  نام آتوسا فراوان بوده و شايد خواهر وهمسركمبوجيه همنام بوده اند و يونانيان از همين براي بدنامي او بهره برده باشند   هم چنين كشتن برادر را كه به او نسبت داده اند. اگر برادر خود را كشته بود نبايد باشنيدن مرگ برادر اينگونه ناراحت شود كه داريوش بزرگ در سنگ نوشته بيستون نوشته است :آن گاه كه در راه بر گشتن از مصر بوده است  در ميانه راه (شايد فلسطين كنوني) پيكي مي آيد و كشته شدن برادر وقيام گئومات را در گوش او مي گويد كمبوجيه  با ناراحتي از اسب پياده مي شود وبه گونه اي آشفته است كه خنجر خودش به پهلويش فرو مي رودو مي ميرد.

     در باره خشايار شا نيز همين دروغ ها گفته شده است. با اينكه هرودوت به برخي واقعيت ها پرداخته براي نمونه  اين كه  خشايار شا پس از پيروزي بر چند هزار تن يونانيُُ  مردم يونان را گرد آورد و گفت ببينيد در اين تنگه كشته هاي شما بسيار بيشتر از كشته هاي ماهستند نكند از آن براي خود افسانه بسازيد،اما همين كه برگشتند گفتند : خشايارشا دروغ گفته و كشته هاي ايراني را زير خاك پنهان كرده تا ما نبينيم  و خود هرودوت هم با اينكه آن را نديده است  مي نويسد :من آنجا نبودم اما ميدانم كه يونانيان راست ميگويند!!!   وآن را پيوسته دگرگون كردند تا پس از نزديك به سه هزار سال به فيلم (سيصد)!رساندند.  ويا اينكه خشايار شا  را مردي هوس باز  يا  ستمگر دانسته اند   اما مي بينيم كه درباره ديگر شاهان هخامنشي اين گونه بدگويي نكرده اند  واين بدنام كردن هابراي اين است كه كمبوجيه مصر را گرفت وخشايارشاي بزرگ ،يونان را.

      اين جا تنها گوشه اي از تاريخ هرودوت را كه در ياد دارم مي آورم تا خود داوري كنيد. با اين كه او در تاريخش كوشيده كه يونانيان را برتر ونياكان مارا بدتر بنماياند در جايي ناخود آگاه  مي نويسد:          

     ((سربازان خشايارشا  پس از پيروزي  در شهر هاي يونان می گشتند وبرخي سربازان يوناني از بالاي بلندي ها سنگ ونيزه وشمشير بر سر آنان پرتاب مي كردند  .سربازان ايراني تا چند بار  هيچ نمي گفتند وخود را نگاه مي داشتند اما آن گاه که  مي ديدند  آنها دست بردار نيستند،يكي از سربازان ايراني بي شمشير وبي سپر پيش مي رفت ونيزه ها را از دست يونانيان ميگرفت وبر روي زانو ميزد ومي شكست وباز مي گشت وآسيبي هم به يونانيان نمي رساند.))

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در یکشنبه هفدهم مهر 1390 و ساعت 21:30 |

كيستي امشب دلم را برده اي

پيكري بي جان به من بسپرده اي

تو كه اي در اين شب دورو دراز

رد پايت هست خود در پرده اي

ذره اي از نور رويت را بيار

خواهي آنگه ديد تا چه كرده اي

در دلم ديدار رويت آرزوست

من كيم بي آرزويم، مرده اي

مي كشي اين بي گنه را اينچنين

خوب بر ضعف دلم پي برده اي

گر بسوزي شمع من راتابه صبح

كيست كان ماند به جا،افسرده اي

گرچنين باشد كه مي باري،شود

(عسگري )چون خاك باران خورده اي.

۷۹/۱۲/۲۸   سروده شد.

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در شنبه دوم مهر 1390 و ساعت 19:23 |

به نام خداوند جان وخرد

      استاد توس،فردوسی بزرگ،در نامه ی باستان از دو (گورابه)نام برده است.یکی گورابه ی پارس که می گوید  پادشاهان را در آنها می نهادند و در سر راه کاخ پارس بوده است و در چند جای شاه نامه رستم یا دیگران برای رسیدن به کاخ پارس از کنار آن می گذشتند و دیگر گورابه ای بوده که در سرراه سیستان و زابل از کنارش می گذشتند و در آن تن پهلوانان را به خاک می سپردند.

      می دانیم که در نامه ی باستان دروغ نیست.پس این گورابه ها کدامند؟ گورابه ی پارس که اکنون یافت شده  و بی تردید همان آرامگاه های پادشاهان بزرگ هخامنشی است  و کاخ پارس نیزکاخ های بزرگ داریوش  درپارسه است که ما آن را تخت جمشید می نامیم و یا کاخ کورش بزرگ در پاسارگاد.

      اما گورابه ی پهلوانان در نزدیکی زابل شاید هنوز یافت نشده باشد و یا شایدسودجویان آنها را یافته ومانند هزاران چیزدیگر به بیگانگان سپرده  باشند.

      بی تردید اگر این بازمانده های گران بها و نایاب از اروپاییان بود این گونه برخورد نمی کردند و آنها را نابود نمی کردند همان گونه که داریم می بینیم.

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در یکشنبه ششم شهریور 1390 و ساعت 20:50 |

با نام آفریننده ی اندیشه ها و برتر از اندیشه ها

      اگر از ما بپرسند "اکنون در این جا چه می بینید؟"  ، پاسخ ما چیست؟  بی تردید  همه ی چیزهایی را که با چشم می بینیم نام خواهیم برد  مانند :در،دیوار،فرش،...وهر چه در آن جا باشد. اکنون بیندیشیم که ما چه دید کوتاه وچه  دیده ی کوتاه بینی داریم. آری همه ی چیز هایی را که دیدیم ،نام بردیم.اما آیا چیز دیگری نبود ؟یا ما    ندیدیم؟ آن چیست که همه ی این چیزها را دیدنی می کند؟

      نور.   اگر نور نباشد ما هیچ چیزی را نمی توانیم دید.همه ی رنگ ها با نور پیدا می شوند و هستی می یابند و اگر نور نباشد هیچ رنگی پیدا نیست  وهمه چیز ،بی رنگ و به یکبارگی ناپیدا است.به سخن دیگر ،رنگ ها هستی خود را از نور دارند.پس چگونه بود که ما همه چیز را دیدیم وتنها نور  را ندیدیم؟نوری که به همه چیز هستی می دهد.

     اگر درست بنگریم نور را نیز در خواهیم یافت اما گمراهی ما ،در این است که درست نمی نگریم.آن ها که چشم ها را شسته و جور دیگر می بینند ،نور را نیز می بینند و همه چیز را نور می بینند.   آن ها کسانی هستند که به شناخت (عرفان)می رسند.    

    شاید با این اندیشه،بهتر  بتوانیم این را دریابیم که :((الله نور السماوات والارض.))     

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 و ساعت 22:30 |

با نام خداوند جان وخرد.

     شاید آغاز همبستگی و پیوستگی شاهنامه با تاریخ،داستان بهمن اسفندیار باشد زیرا این نخستین داستان است که رد پاهایی در نامه ی باستان(شاهنامه)وتاریخ دارد.البته تاریخی که یونانیان نوشته اند وبه دست ما رسیده است،زیرا ممکن است آنچه را که یونانیان نوشته اند سراسر درست نباشد و همان شاهنامه ،تاریخ باستان ما باشد.که می داند؟!

     به هر روی، به گفته ی استاد توس در شاهنامه ،پس از این که اسفندیار کشته می شود و بهمن به دست رستم آموزش می بیند و به نزد نیای خود (گشتاسپ)بازمی گردد،گشتاسپ به بهمن نگاه می کند و می بیند ایستاده و دست های مشت کرده اش از زانوهایش پایین تر است،پس گشتاسپ گفت:از این پس بهمن را اردشیر بخوانید و او جانشین من خواهد بود.

    در تاریخ نیز اردشیر یکم هخامنشی دارای دستانی بلند بوده و در همه جا یونانیان اورا اردشیر درازدست نامیده اند.البته در تاریخ ،گشتاسپ نام پدر بزرگ بهمن نیست بلکه پدر اردشیردرازدست یا همان بهمن ، خشایارشا است و پدر خشایارشا ، داریوش بزرگ وپدر داریوش،ویشتاسپ است وگشتاسپ شاهنامه همین ویشتاسپ است که پادشاه هم نبوده است و پدر پدربزرگ بهمن یا اردشیر است.شاید هم گشتاسپی دیگر بوده و در زمانی دیگر پیش یاپس از هخامنشیان بوده ودر حماسه ما جا به جا شده و پدر بزرگ بهمن شده باشد و ما نمیدانیم.

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 و ساعت 0:29 |

به نام خداوندجان وخرد

كزين برترانديشه برنگذرد.

     هميشه ،ساده سخن گفتن دشواراست و سخنان دشوار راندن آسان تر.بويژه كه سخن ساده،زيبا نيز باشد.اگر كسي بخواهد ساده وزيبا سخن بگويد يا بنويسد ،بايد بسيار پخته وسخندان و دانا باشد .سرايندگان بسياري سخن خويش،دشوار رانده اند اما كساني كه توانسته اند سخن ساده وزيبا بياورند،كم اند .از گونه ي كاري كه  استاد بزرگ توس ،فردوسي كرده است.سخنان استاد توس، ساده اند اما لايه لايه.

       شگفتا!كه استاد توس سخنان ساده فرموده اما در اين سادگي،بسيار زيباييها ورازها ي تودرتو  ودانش ها پنهان است.به گونه اي كه اگر ما آن را سرسري بنگريم، از آن چيزي در نخواهيم يافت و آن را همچون سخنان ديگر خواهيم ديد .سخن اين خردمند بزرگ ، سخني مرده  ومانده نيست .  ما با هر بار خواندن اين سخنان زندگي ورواني را در آن درمي يابيم و تازگي در سراسر اين سخنان ديده ميشود .با هربار خواندنشان چيزي ديگر درمي يابيم كه تا كنون در نيافته ايم.

      سخنان بزرگان ديگر با آرايه ها  آراسته شده وگاهي ،فراوانی آرايه ها نمي گذارد از آن ها بهره اي ببريم   اما يكي از شگفتي هاي سخن فرزانه ي توس اين است كه بي آرايه زيباست.بنابر گفته ي استاد بزرگ،دكتر كزازي،سخن ديگران مانند كسي است كه چهره خود را با زيور ها بيارايد وزيبا كند اما سخن  فردوسي مانند زيبارويي است كه خود بي آرايه ،بسيار زيبا است ونياز به آرايش وآرايه ندارد(پيش گفتار نامه ي باستان). ‍

     سرآغازي كه فردوسي بزرگ بر شاه نامه نوشته  ودر آن  خرد را ستوده  ، خود مي تواند از شگفتي هاي سخن باشد. براستي كه مي تواند خرد را اين گونه بستايد و بسرايد كه استاد توس ستوده وسروده؟ اين كه فردوسي را شاعر خرد ناميده اند ، بسياربه جا و شايان است . اين خرد همان خردي است كه در جاي جاي شاهنامه مي بينيم ودر رفتار ايرانيان وشاهان ايران و بويژه در رفتار رستم،آن يگانه ي زور  و  خردمندي  آشكار شده است .آري  تنها در آغاز شاه نامه سخن از خرد نرفته،  در همه جاي اين نامه ي پر ارج ،  خرد  گرامي است  واين بياني درست از خرد باستاني ايرانيان وخرد ايرانيان باستان است.خردي كه هميشه با ايراني همراه بوده وهر گاه به آن ارج ننهاده اند،زيان ديده اند.  در سخت ترين نبرد ها نيز سخن از خرد به ميان آمده مانند  نبرد رستم و اسفنديار كه رستم مي فرمايد:

بترس از جهان دار یزدان پاک                      خرد رامکن با دل اندر مغاک.

     درست در جايي كه اسفنديار را از خداي پاك ترسانده ،بر خرد او نيز انگشت مي نهد.تنها اين نيست  اگر شاه نامه را بخوانيم در همه جاي آن  خرد   كارساز و راه گشا است.  

      واين  تنها يكي از هزاران هزار  زيبايي و راز  شاه نامه است.بايد بااين ديد بنگريم وبخوانيم تا شاهنامه ي استاد توس را دريابيم و ويژگي هاي نياكان خود را درآن پيدا كنيم كه چگونه بوده اند وچه مي كرده اند كه هميشه ،برترين بوده اند.

استاد توس را سپاس مي گوييم كه آينه اي ساخته كه پيشينه و فرهنگمان  را در آن مي توانيم ديد.

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 و ساعت 18:5 |
کاش می میرم در این حالی که می آری سرم

پیکرم طاقت ندارد بیشتر

از چه این بی تابی هنگفت قبضم کرده و هی  می دمد؟

اندکی شاید عنایت کرده ای بر این حقیر

دیده بودم پیشتر

گونه ای زین حال ها را دیده ام

لیکن این نوبت نمی دانم چرا مستانه ام

ای خدا قلبم درون سینه می ترسم بمیرد زاشتیاق

در قفس گویا کبوتر می زند پر ،تا  رها گردد ز تنگ

این کبوتر چیست مقصودش از این گونه تلاش بی امان؟!

تا برون آید و بسپارد تنش را بر عقاب

یا که جان بسپارد اورا

چند گاهی می شود یادی نمی آری زمن

هیچ می پرسی که این پروانه از چه پرزنان می گشت جای پای من؟!

هیچ می گویی که او را آرزویی در دل است؟!

ای خدای مهربان،مردم  ز بس  بی مهری  مردم  تحمل کرده ام

من تورامیخواهم ای دلدار،نه این راوآن را،روزهایی چندکوته،کآخرش باشدجدایی.

بر من این با سر دویدن ها بس است

رهنمایم باش تا کوی خودت.

۱۳۷۹/۱۲/۲۸سروده شد.

+ نوشته شده توسط سیف اله عسگری(آرش) در جمعه پنجم شهریور 1389 و ساعت 22:10 |
.


Powered By
BLOGFA.COM


ابزار چت روم

چت روم