کودکی پشت تنور
چشم ها خیره به جایی دارد
لبه ی سرخ تنور
جای نان را که کمی پیش از آن کنده شده
وبه دیواره از آن سوخته ای مانده به جا جلوه گر است
اشک جوشیده ی او
کنده از گوشه ی پلکش به برون
می کشد خطی تا گوشه ی لبهایش .سرخ
هم چنان دوخته بر دیده تنور
می زند بر رخ و لبهاش دمادم گرما
گرمی و نور شرار
زردی و رنگ طراوت ز رخش
می برد داغ وسبک
وبه او سرخی رو می بخشد
تا پیامش برساند همه جا
وبه دام اندازد
هرکه او سرخی رو می خواهد
ورهایی ازفقر
اشک سردش که سرازیر شده با مژگان
و خود از سوز درون غصه سرا ست
نیستش بر تف گرما اثری
لیکن این لقمه ی افتاده ز چشم
تاولی سرخ به کنج لب او می بخشد
لقمه ای باشد تا
لب قحطی زده اش را برهاند ز عطش
چشم اماش هنوز
هست بر دست تنور...
((۷۸/۱۰/۱۵سروده شد.))



